روزمرگی 4 - من از یادت نمیکاهم ... - تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 3:17
اینو برای تو می نویسم ! از هر کدوم سرسری رد شدی این یکیو با دقت بخون !اوایل خدا میدونه همه چی اذیتم میکرد از کلید روی در گرفته تا یه بشقاب اضافه که براتو میذاشتیم روی سفره ! خیلی طول کشید خیلی شبا نخو
یه شروع تازه ! - تاریخ: 1396/6/31 ساعت: 18:55
همیشہ پای یک "قرمز"در میان استقرمزمیتواند رُژِ لب من باشد،یا که جای تو درقلبَ میا آن لباس محلی ام به سلیقه ی تووَ یا آن شالِ دستبافی که برایم از کاشان آورده ای..قرمز میتواند چشم های من باشد وقتی تو نیستی..و یا اشکهای من وقتی این جمعہ نیامدی..و یا آن گل رُزِ هُلندی که هر جُمعہ تقدیم میکردی اش به من ق...
بعد از تو دیگه من خودم نبودم ... - تاریخ: 1396/6/22 ساعت: 13:26
به گمانم آلزایمر گرفته ام..خیلی چیزها را فراموش میکنم..گوگلش کردم و فهمیدم گمانم بیجا هم نبوده است."آلزایمر زودرس"...کلی عوامل وجود دارد که باعث آلزایمر زودرس می شود.توی یکی از سایتها نوشته بود از چیزهایی که به صورت مکرر فراموشتان میشود لیستی تهیه کنید...نوشتم که فراموشم میشود که تو نیستی رفته ایفرا...
خودم هیچ ، من فقط به تو فکر میکنم - تاریخ: 1396/6/22 ساعت: 13:26
من نگرانِ فردای توام... که وقتی سرِ ظهرِ یک روز زمستانیِ سرد به خانه برمیگردی.... کسی نباشد که در را برایت باز کند.... و خودت... دلم میگیرد برایت که باید نهارت که احتمالا از رستورانی، جایی سرِ راهت خریده ای را روی پله ها بگذاری و در را با کلید باز کنی.... من نگرانِ غروب هایِ جمعه یِ سی و چند سالگیِ ...
امروز منو رها کن ... - تاریخ: 1396/6/22 ساعت: 13:26
می تواند دلیل قانع کننده ای وجود نداشته باشد. مثل وقت هایی که میلت به آن پیتزای همیشه خوش مزه نمی رود. مثل وقت هایی که دلت به دیدن سریال مورد علاقه ات نمی رود. مثل وقت هایی که دستت به انجام کارهای دوست داشتنی ات نمی رود و حتی مثل وقت هایی که دلت پوشیدن محبوب ترین لباست را نمی خواهد و برای هیج کدامشا...
نگذار لبخند یادم برود ، نگذار تنهایی را یاد بگیرم ... - تاریخ: 1396/6/22 ساعت: 13:26
جانِ دلم حیف نیست روز عشق باشد و تو نباشی؟حیف نیست پول های پس انداز شده ام بماند روی دستم...حیف نیست نبینمت؟نخندی برایم؟حیف است...به همان خدایی که تو را "عشق" و مرا "عاشقِ همیشه در حسرت" آفرید ؛حیف است!تو فقط بیا خرس و شکلات و پاستیل و گل رز میخواهم چکار!؟گور بابای همه ی خوشحالی های دخترانه ام...فقط...
حس و حالم خوب نیس ! - تاریخ: 1396/6/22 ساعت: 13:26
در محل حرف افتاده بود كه دايی عاشق شده است! سنم كم بود نميفهميدم چه ميگويند! از مادرم پرسيدم با كلی اخم و تخم گفت هيچی نيست! دايی ات زده به سرش! ديوانه شده! با خودم فكر كردم ای بابا بيچاره دايی ام ديوانه شد...كمی كه گذشت فهميدم دخترِ خان هم ديوانه شده! درست مثل دايی ام! همزمان باهم ديوانه شده بودند....
یه شروع تازه ! - تاریخ: 1396/6/22 ساعت: 13:26
همیشہ پای یک "قرمز"در میان استقرمزمیتواند رُژِ لب من باشد،یا که جای تو درقلبَ میا آن لباس محلی ام به سلیقه ی تووَ یا آن شالِ دستبافی که برایم از کاشان آورده ای..قرمز میتواند چشم های من باشد وقتی تو نیستی..و یا اشکهای من وقتی این جمعہ نیامدی..و یا آن گل رُزِ هُلندی که هر جُمعہ تقدیم میکردی اش به من ق...
پاييز ٩٥ - تاریخ: 1396/3/24 ساعت: 14:25
امروز تولدxa0 ۱۵ سالگیمه ، اولین باره تورو میبینم بعد چند ماهxa0 ، چشمات همون دلیل بغض بی دلیل چشمامهبا هم حرف میزنیم، تو از تفاوت های دوست داشتنی من میگی و من از حس خوبم به توامروز تولد ۱۶ سالگیمه ، تو از خانوم بودن من میگی و من از چشمات که نمیتونم ازشون دل بکنمامروز تولد ۱۷ سالگیمه ، فهمیدم با دخ
خوشبختی را چگونه معنی میکنی؟ - تاریخ: 1396/3/24 ساعت: 14:25
خوشبختی را نمی توان وام گرفت .. خوشبختی را نمی توان برای لحظه ای نیز به عاریت خواست .. خوشبختی را نمی توان دزدید نمی توان خرید نمی توان تکدی کرد .. بر سر سفره ی خوشبختی دیگران، همچو یک مهمان ناخوانده، حریصانه و شکم پرورانه نمی توان نشست ، و لقمه ای نمی توان برداشت که گلوگیر نباشد و گرسنگی را مضاعف
بعد از تو دیگه من خودم نبودم ... - تاریخ: 1396/3/24 ساعت: 14:25
به گمانم آلزایمر گرفته ام..خیلی چیزها را فراموش میکنم..گوگلش کردم و فهمیدم گمانم بیجا هم نبوده است."آلزایمر زودرس"...کلی عوامل وجود دارد که باعث آلزایمر زودرس می شود.توی یکی از سایتها نوشته بود از چیزهایی که به صورت مکرر فراموشتان میشود لیستی تهیه کنید...نوشتم کهفراموشم میشود که تو نیستیرفته ایفرامو
خودم هیچ ، من فقط به تو فکر میکنم - تاریخ: 1396/3/24 ساعت: 14:25
من نگرانِ فردای توام... که وقتی سرِ ظهرِ یک روز زمستانیِ سرد به خانه برمیگردی.... کسی نباشد که در را برایت باز کند.... و خودت... دلم میگیرد برایت که باید نهارت که احتمالا از رستورانی، جایی سرِ راهت خریده ای را روی پله ها بگذاری و در را با کلید باز کنی.... من نگرانِ غروب هایِ جمعه یِ سی و چند سالگیِ
امروز منو رها کن ... - تاریخ: 1396/3/24 ساعت: 14:25
می تواند دلیل قانع کننده ای وجود نداشته باشد. مثل وقت هایی که میلت به آن پیتزای همیشه خوش مزه نمی رود. مثل وقت هایی که دلت به دیدن سریال مورد علاقه ات نمی رود. مثل وقت هایی که دستت به انجام کارهای دوست داشتنی ات نمی رود و حتی مثل وقت هایی که دلت پوشیدن محبوب ترین لباست را نمی خواهد و برای هیج کدامشا
نگذار لبخند یادم برود ، نگذار تنهایی را یاد بگیرم ... - تاریخ: 1396/3/24 ساعت: 14:25
جانِ دلمحیف نیست روز عشق باشد و تو نباشی؟حیف نیست پول های پس انداز شده ام بماند روی دستم...حیف نیست نبینمت؟نخندی برایم؟حیف است...به همان خدایی که تو را "عشق" و مرا "عاشقِ همیشه در حسرت" آفرید ؛حیف است!تو فقط بیاخرس و شکلات و پاستیل و گل رز میخواهم چکار!؟گور بابای همه ی خوشحالی های دخترانه ام...فقط
من سخت نمی گیرم ، سخت است جهان بی تو ... - تاریخ: 1396/3/24 ساعت: 14:25
میگن یه آدم ممکنه تو زندگیش بارها عاشق شه،میگن اگه آدما فرصت بيشتري واسه زندگي داشتن قطعا با یک نفر نمیموندن!!ولي من خیلی تلاش کردم که بشه دوباره عاشق شم،همه راه ها رو هم رفتم،فراموشش هم کردم،دیگه هم سعی نکردم کسی رو شبیهش پیدا کنم،در حقيقت به این باور رسیده بودم که اون دیگه هيچوقت تکرار نمیشه!اما ب
حس و حالم خوب نیس ! - تاریخ: 1396/3/24 ساعت: 14:25
در محل حرف افتاده بود كه دايی عاشق شده است! سنم كم بود نميفهميدم چه ميگويند! از مادرم پرسيدم با كلی اخم و تخم گفت هيچی نيست! دايی ات زده به سرش! ديوانه شده! با خودم فكر كردم ای بابا بيچاره دايی ام ديوانه شد...كمی كه گذشت فهميدم دخترِ خان هم ديوانه شده! درست مثل دايی ام! همزمان باهم ديوانه شده بودند.
با من اینجوری نباش ! - تاریخ: 1396/3/24 ساعت: 14:25
کاش می شد زن ها را وقتی دارند با تلفن حرف میزنند ببینی...با تو صحبت می کنندیک جای حرف هایت ناراحتشان می کند،از پشت گوشی صدای خنده شان را می شنویاما اخم گره خورده به پیشانیشان را نمی بینیاز تو دوستت دارم می شنوند، لبخند به صورتشان می نشیند،همزمان فکرشان میرود به اینکه اگرxa0 دوستم دارد پس چرا فلان رو...
کاشکی این نفس ها به صبح نکشه ... - تاریخ: 1395/7/17 ساعت: 12:22
هنوز بخاطر مياورم حدود صورتت را وقتي دستهاي زنانه من احاطه اش ميكرد و به راستي لحظه اي بود كه پس از آن هيچ بختي نبود كه خوش يا بد باشد حدود صورتت در حافظه ي دست هاي نوازشگرم مانده گرچه جبر اين جبر دور ماندن از تو يادم ميبرد چگونه بود تورا داشتن از يادم ميبرد و هنوز به خاطرم مياورد چقدر عجيب بود تو ر...
دنیا 3000 سالش نیست !!! دنیا 20 سالشه !!! - تاریخ: 1395/6/23 ساعت: 16:21
پاییزی جان سلام ! اینجا هوا عجیب بوی تورو داره ... با اینکه شایدxa0 کیلومتر ها از من و دل من دور باشی ولی نفـــــس که میکشم عطرت میــــــــــــــــاد و خودشو میندازه زیر دندونم ... و طعم دوست داشتنت میشینه گوشه دلم و فکر داشتنت گوشت میشه و میچسبه به گونه هام و تو میشی دلیل سرخی گونه هام ... و من همه...
میشه جای پاییز ، تو با مهر بیای ؟ - تاریخ: 1395/6/18 ساعت: 17:38
قرار بود جای این زخم ها خوب شود...قرار نبود که بعد از این همه سال یک روز صبح وقتی من حوالی خیابان ولیعصر منتظر تاکسی ام،با عجله و بی حواسشانه های مردانه ات را که پوشانده ای لای پولیور سرمه ایبزنی به بازوی من،من پرت شوم روی زمین،کلاسور زوار در رفته ام پرت شود چند قدم آنطرفتر،تو تازه به خودت بیاییکلاس...