اینجا هوا عجیب بوی تورو داره ... با اینکه شاید کیلومتر ها از من و دل من دور باشی ولی نفـــــس که میکشم عطرت میــــــــــــــــاد و خودشو میندازه زیر دندونم ... و طعم دوست داشتنت میشینه گوشه دلم و فکر داشتنت گوشت میشه و میچسبه به گونه هام و تو میشی دلیل سرخی گونه هام ... و من همه ی دنیا رو میزنم کنار و یه لبخند یه وری از اونا که انگار خیالت راحته و یه خوشی یادت میاد جا خوش میکنه رو لبم ... و من مرور میکنم هر چیزی که منو به تو وصل کنه ... اینجوری میشه که صبح من شروع میشه ... همین جوری که قهوه ی تلخمو سر میکشم به این فکر میکنم که دوری تو تلخ تره یا این قهوه سیاه ؟
حرف از سیاهی شد ... زندگی من سیاه تره یا شب وقتی بی ستارس؟ دارم قدم میزنم میون قشنگ ترین روز آذر ... چشام تار میشه .. اشک میاد ... چونم میلرزه و من به این فکر میکنم که کدوم عکس ماه عسلمونو رو در یخچال بچسبونم ؟ بالشم از اشکام خیس و سیاهه ولی انتخاب کردن اسم پسرم که باید با چهار حرفی مقدس تو بخونه شده دغدغه شبام ... شبا تا صبح ریه هامو دود میکنم و رو دستم علامت زدم وقتی رفتیم برات لباس بخریم صدقه یادم نره ... همه از سکوت این روزام گله میکنن و به این فکر میکنم که حتما باید اسمت توی رینگ عقدم حک شه ... شبا تا صبح پلک نمیزنم و صبحا که آبمیومو سر میکشم به این فکر میکنم آبمیوه قبل از باشگات یادم نره ... دیر شد ...
" دنیـــــــا 3000 سالش نیست ... دنیای من 20 سالــــــــــشه "
م.س - پاییز 1394
برچسب:
نویسنده: ماهان ابراهیمی