
من نگرانِ فردای توام... که وقتی سرِ ظهرِ یک روز زمستانیِ سرد به خانه برمیگردی.... کسی نباشد که در را برایت باز کند.... و خودت... دلم میگیرد برایت که باید نهارت که احتمالا از رستورانی، جایی سرِ راهت خریده ای را روی پله ها بگذاری و در را با کلید باز کنی.... من نگرانِ غروب هایِ جمعه یِ سی و چند سالگیِ توام که قرار است تویِ بالکن خانه ات، درسکوت چای بنوشی و هیچ اتفاقِ خوبی نباشد که دلت به افتادنش گـ...
ادامه مطلب
من نگرانِ فردای توام... که وقتی سرِ ظهرِ یک روز زمستانیِ سرد به خانه برمیگردی.... کسی نباشد که در را برایت باز کند.... و خودت... دلم میگیرد برایت که باید نهارت که احتمالا از رستورانی، جایی سرِ راهت خریده ای را روی پله ها بگذاری و در را با کلید باز کنی.... من نگرانِ غروب هایِ جمعه یِ سی و چند سالگیِ...
ادامه مطلب