در ادامه این مطلب، مهمترین اطلاعات منتشر شده درباره «حدِ من شکست ...» را همراه با جزئیات تکمیلی مطالعه خواهید کرد.
در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید.
اگه یه سال پیش بهم میگفتن برمی گردی دوباره به روزایی که باهاش بودی و باهاش مسافرت میری و تمام چیزایی که دلت میخواس رو باهاش تجربه میکنی قطعاً میخندیدم و میگفتم که دیوونه شدی! دیگه یه سری چیزا متأسفانه یا خوشبختانه برام خط قرمز نیس و دوس داشتن و حسِ خوب گرفتن حتی به غلط برام تو الویته.
بودنت با وجود همه موانعی که تو راهمونه انقدر برام لذت بخشه که هیچ کلمه ای رو پیدا نمیکنم بتونم توصیفش کنم. پارسال این موقع کجا بودیم و الان کجاییم؟ حداقلش پارسال تورو نمیدونم ولی من قطعاً جایی که بودم از جایی که هستم بهتر نیس. بنظرم هر آدمی یه حدی داره تا یه جایی میتونه ادامه بده بعدش دیگه استُپ میکنه و تو یه شرایط خاص میتونه ادامه بده. من تو رابطه با تو ، وقتی با تو دوست بودم و باهم در ارتباط بودیم یه حدی داشتم. حد ِ من وقتی بود که تو یه نفرِ دیگه رو بجای من انتخاب کردی. حالا نمیدونم جبرِ تنهاییت بود یا هرچیز دیگه ای ولی دیگه تورو مقصر نمیدونم ، ولی هرچی که بود دیگه تو مقصر نیستی! شایدم منم یا هر فردِ دیگه ای تو این موقعیت بود همین راه رو میرفتیم. شاید باید تو یه زمان دیگه و یه جای دیگه همدیگه رو می دیدیم. شاید فاصله تهران تا کیش کار رو به جای باریک می کشوند و منو تو توانایی صبر کردن رو نداشتیم و کار به خیانت و در نهایت به تنفر می رسید. برگردیم سر حرفِ اصلی! حد من وقتی بود که بهتره نگیم یه نفرِ دیگه رو بجای من انتخاب کردی به نظر من بهترین جمله میتونه این باشه که یه نفرِ دیگه جای من رو برای تو پر کرد. حتی نصفه نیمه! حتی موقت! حدِ من تهِ باتو بودنِ من رسید! دیگه رسید به خط قرمز من! چون دیگه برای من نبودی و متأسفانه یا خوشبختانه راهمون جدا شده بود. تلخ بود سخت بود هم باورش هم دیدنش که تو دیگه نیستی. حدِ من این وسط ها چند باری ترک برداشت. میدونی کِی؟ وقتایی که از همه جا بریده بودم و از همه جا رونده به صدای تو یا دیدنت و شنیدنت برای چند دقیقه راضی بودم. اون موقع ها تو راضی بودی. از چیزایی که داشتی، از نبودنِ من راضی بودی. از زندگیت از انتخابی که کرده بودی راضی بودی. منم خوشحال بودم از ته دلم. شاید ظاهرم نشون نمیداد شاید وقتایی که تو از چیزایی که داری صحبت می کردی لبام کِش نمیومد و لبخند نمیزدم ولی دلم پُره نور بود. مگه دوس داشتن غیر از اینه؟ که از خوشحالی کسی که دوسش داری راضی باشی؟ میگم که شاید ظاهر ناراحتی و حسادت رو نشون میداد ولی من خوشحال بودم. تا سری آخری که صحبت کردیم. رفتیم قهوه خوردیم اون پاتوق دوس داشتنی رو پیدا کردیم. اونجا حدِ من شکست. حرفای تو ، کارایی که کردیم، چیزایی که برام درست کردی، سیگارهاییکه کشیدیم. همشون منو تورو رسوند به اونجایی که تو گفتی پشیمونی و به عقب برگردی انتخابت جور دیگه نه! قطعاً منم! باید خوشحال باشم باید دلم خنک می شد ولی نشد. ناراحت بودم. ناراحت تر شدم. که چرا تو ، کسی که عزیزترینه عزیزامه باید به ته مسیرش رسیده باشه. چرا باید این همه رنج کشیده باشه؟ اینجا که رسیدیم دیدیم همون عشقی که تو دلِ منه هنوز اون ته های دلِ تو هنوز زندس حدِ من شکست! پا گذاشتم روی خط قرمزایی که باورم نمیشد حاضرم به خاطر داشتن تو حتی به غلط حتی به نصفه راضی باشم. این همه گفتم تا بهت بگم که دوس داشتنِ تو برای من خیلی مقدسه.
هشتم مهر ماه سال یک هزار و چهارصد و یک شمسی.
B L O G F A . C O M
برچسب:
نویسنده: ماهان ابراهیمی