اینو برای تو می نویسم ! از هر کدوم سرسری رد شدی این یکیو با دقت بخون !
اوایل خدا میدونه همه چی اذیتم میکرد از کلید روی در گرفته تا یه بشقاب اضافه که براتو میذاشتیم روی سفره ! خیلی طول کشید خیلی شبا نخوابیدم یا اگه خوابیدم ثانیه به ثانیه شو دعا کردم که ببینمت ! اما نشد واسه من خیلی سخت گذشت ، کافی بود یه شلوغی از سطح مجاز بره بالاتر مث بمب رو سرشون خراب می شدم ... اخه میدونی من خیلی لوس بار اومدم ... میدونم خب معمولش اینه که همه بچه ها تو بچگی نازشون رو میکشن ، حرف حرف اوناس ولی واسه من اینجوری نبود برای من خیلی خوب بود من از اون دسته بچه ها بودم که وقتی کل آشپزخونه رو بهم ریخته بودم و کل پر های تو بالشت ها رو ول داده بودم تو خونه وقتی مامانم با کلی عصبانیت که رنگ پوست سفیدشو قرمز کرده بود سرم داد میزد و انگشتش رو تهدید وار سمتم تکون میداد ، بدو بدو میومدم پشتت پناه می گرفتم و تو با خنده ما رو هم از جدا میکردی ، یا روزایی که چیزی طبق خواستم نبود و میزدم زیر گریه منو رو شونه هات سوار میکردی و دور خونه و حیاط انقدر میگردوندی که خنده هام اشکای رو صورتمو خشک کنه ... اون موقع ها فقط 5 یا 6 سالم بود ... امروز ، تو این لحظه کل چیزایی که از اون دوران 1مه دیگه واضح نیست ... اون موقع ها فک می کردم تو برای همیشه قهرمان من میمونی ولی همیشه اون جوری که فکر میکنی نمیمونه ! صدای خنده هام درست یادمه ولی لحظه هاش اینکه کی بود رو یادم نیست .
الان بهترم ، راه خودمو برای آروم کردنم پیدا کردم ، دیگه سردرگم نیستم ولی روزا مجبورم یه مدل دیگه باشم تقصیر کسی نیست که تو منو ول کردی ، سره همین روزا خوبم سرحالم با همه سختیش میخندم اهمیت نمیدم که انگار رفتنت هم قلبو هم زندگیمو سوراخ کرده ، شده به نفس نفس بیوفتم خودمو تا آخر روز میرسونم ولی شبا ، شبایی که خودمم انگار حجم کاری که در طول روز انجام دادم یه طرف ، این لبخند مسخره که با خودم همه جا بردم یه سنگینی اضافه س ...
شبا که میام خونه ، وقتی که دیگه کسی نیست که عصبانیتم از تو رو روی سرش آوار کنم میتونم خودم باشم . اون چیزی که همیشه برای من آرزوشو داشتی نیستم ولی این همه توانمه ... تمام چیزی که دلم میخواد اینه وقتی از بغض توی گلوم نمیتونم جواب کسیو بدم ، بیای ازم دفاع کنی .. کنارت ، روی پات بشینم و بوی تورو به ریه هام بکشم ، بویی که منو یاد بچگیم میندازه و روزای شاد ...
میدونی من اهل گلایه نیستم ، این همه نوشتم که بگم برام دعا کن بابایی ، باور کن بهش احتیاج دارم ...
برچسب:
نویسنده: ماهان ابراهیمی