حس میکنم چند وقتیه با یه حسی ، چیزی دقیق نمیدونم چی ولی هرچی که هست ، بیشتر از توانم درگیرم. زندگی به نظرمن میتونه پر از بالایی و پایینی 1ه. میتونه به عرش اعلاء برسونتت و ممکنه یه روزایی با شدتی که حتی نتونی رو پات وایسی پخش زمینت کنه. یه چیزی که من بارها و بارها به خشن ترین و متفاوت ترین حالت از زندگی یاد گرفتم 1'>اینه که میگذره. میدونم ممکنه یه لحظه هایی جون بِکَنی تا رد بشه. میدونم شاید شبایی باشه که هر ثانیه ش به سال بکشه تا 1 بشه ولی چیزی که میدونم ازش میتونم با اطمینان برات بنویسم رفیق؛ اینه که میگذره. یادت میاد؟ بیرون بودی رستوران بودی، کافه بودی، جشن بودی، مهمونی یا هرجایی که خوش بودی رو یادت بیار؟ تموم نشد؟ کی دیده ساعت بمونه؟ کی دیده عقرب گیر کنه؟ حالا ممکنه دیرتر یا زود تر به نظر بیاد. ممکنه زجرکش بشی تا ساعت بگذره یا نه انقدر بهت خوش بگذره، درگیر خنده هات که اصن نفهمی چطوری بهت گذشت تا ساعت رد شد؟ ولی اگه عمرت، نفس ها و خواست خدا که فردا رو ببینی مطمئن باش صبح 1'>میشه این شب! 1 میشه این در! تو فقط کافیه 1 1 باشی! و این جمله رو بچسبونی به آیینه دلت: به همون لحظه که شادی گذشت، غم هم میگذره...!
بوقت شانزدهم آبان ماه سال یک هزار و چهارصد و یک شمسی - پاییز 1401
برچسب:
نویسنده: ماهان ابراهیمی