این روزا میتونم بگم همزمان هم بهترین روزهای زندگیمه و هم بدتریناش. البته خداروشکر. بابت خیلی چیزای خوب و بدی که در جریانه. چون خوباش که لطفشه و بدیاش هم قطعاً من الان بد میدونمشون و یه روزی میفهمم به صلاح من بوده. چون خالق من با این همه بزرگی و عظمت و رحمان بودنش که بدِ من رو نمیخواد. نه که من بنده خوبی باشما. نه! ابداً! من پُرم از گناه و سیاهی ولی از قدیم گفتن دنیا رو خوبا میگرده. و اینکه من امروز سرپام و دارم این روزا رو میگذرونم و چیزایی رو دارم قدرشو نمیدونم ولی آرزو و حسرتِ خیلیاس و دارم با بهترین شرایطِ نوعِ خودم زندگی میکنم زرنگی و بچه پرو بودن و تر و فرز بودنِ من نیس. ما یه مُشت گِل رو چه رو به این حرفا؟ اون خداس که از روح خودش بهمون داده و نان استاپ مثل بابایی که هوای بچه شو داره که با کَلِه شوت نشه رو زمین ، یه دستشو گذاشته پشت ما و با یه دست دیگه ش دستمون رو گرفته. خواستم بگم مرسی که منِ لجوج رو هواشو داری. هِی پا کوبیدم زمین هی گریه کردم هی نق زدم. منو به خواستم نرسوندی. شُکر. حتماً مطمئنم یه حمکتی بوده. دلمو سوزوندن. پُز داشته هاشون رو بهم دادن. میدونی که من حسود نیستم ولی آدم که هستم دل که دارم. از شانس خوب یا بد نمیدونم ولی از لطفِ تو یه دل مهربونشم دارم. خواستم بگم دلم از بنده هات خیلی گرفته. تو که همیشه صدامو شنیدی. اونی که اولین نفر اشکامو به خنده هام تبدیل کرده تو بودی! الانم میدونم دستت رو از پشتم بر نمیداری و اونی یکی دستتم چفتِ دستامه اگه حکمتته و نتیجه ش به صلاحمه به دلم و خودم و ذهنم و روحم صبر بده. تا اینجاش پا به پام با قدمای مورچه ایم اومدی. سایه ت یه ثانیه از سرم کم نشده مثه یه کوه پشتم وایسادی میدونم به اسمت قسم میدونم. ولی این درد این حجم از سنگینی روی قلبم برام خیلی سخته. میدونم اگه تو مثل همیشه کمکم کنی میشه ها ولی الان تو این شرایط حس میکنم مثه تهِ بارِ یه وانتِ میوه فروشم. دارم له میشم. من که پرو بودم تخس بار اومدم. هی ولم کردن. هی بهم بی محلی کردن هی پسم زدن. جایگزینم کردن. شکستنم. وقتیم دیدن از اااا دیدی چیو از دست دادیم؟ حیف بودا. اون موقع بود که بهم برگشتن. حتی اون موقع ها من بازم خندیدم. میگم که تخس بار اومدم ولی الان تو این شرایط تو این موقعیت تو این دنیای بد و پر از تنهایی، خودمونیم یکم پاهام خسته شده. بازم میگم اگه حکمته. دلِ شکستمو بند بزن. تو بند بزنی دیگه وا نمیشه. تو طبیبم باش. تو بازم هوامو داشته باش. بهم پناه بده. مثه مامانا هستن بچه هارو زیر چادر پناه میدن؟ توام منو پناه بده ولی اگه حکمت نیست و چون من بنده سمجیم و خیلی دارم اصرار میکنم. فکرشو از سرم و مهرشو از دلم بیرون کن. تو همه چی رو دُرست کنی قشنگه. تو به خواسته من که نه نمیگی ولی این بار تو برام انتخاب کن! تو بگی میگم چشم.
خلاصه که ممنونم بابت همه چی. لطفت از سرِ من هیچ وقت کم نشده و میدونم هوامو داری.
بوقت چهاردهم مهرماه سال یک 1 و چهارصدویک شمسی – پاییز
برچسب:
نویسنده: ماهان ابراهیمی